+ - x
 » از همین شاعر
1 سفر بخير برو
2 با یاد چشمهای تو
3 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
4 ناودانها
5 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
6 آزادی
7 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
8 من و دریچه ی من
9 خیال من یقین من
10 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم

 » بیشتر بخوانید...
 به غير از آستانت جا ندارم
 سی ام
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 راز آفرینش
 چنان گشتم ز مستی و خرابی
 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
 مسافرازسفردلسرد می آید
 درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
 اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این ملت منست كه دستان خویش را
بر گرد آفتاب كمربند كرده است
این مشت های اوست كه می كوبد از یقین
دروازه های بسته ی تردید قرن را
ایمان بیاوردید!
تنها ترین پیامبر
اینك
ملتم
با آیه های خشم خدا قد كشیده است
این ملت منست كه تكرار می شود
با نام انسان
با واژه ی عشق
این اوست
اوست
اوست
كه شیپورهاش را
شیپورهای فتح پیام آشناش را
آورده در صدا
بیدار میكند
هشدار میدهد

كابل – 15 سنبله 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *