+ - x
 » از همین شاعر
1 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
2 سفر بخير برو
3 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
4 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
5 ملت من
6 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
7 در انتحار لحظه ها
8 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
9 پارسی
10 دریا

 » بیشتر بخوانید...
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 ز خاک من اگر گندم برآید
 شعری که زندگیست
 به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی
 نقاشی
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 چونک درآییم به غوغای شب
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 به ساقی درنگر در مست منگر
 بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده

۳.۷
امتیاز: ۳.۷ | مجموع آراء: ۳

من و دریچه ی من
تو و دریچه ی تو
ببین كه صبح به دروازه ی كه می كوبد
ستاره های پی آورد شام دوشین را
ببین كه روز لب بام خانه ی چه كسی
سرود زایش فردای سبز دامن را
به پیشواز ورود بهار می خواند؟
مرا اگرچه تعلق به هیچ جایت نیست
زهر چه بیشتر اما
دلم به بی كسی چشمهات می سوزد
كه یك بهار گل انتظار چید و كسی
امید برگ نگاهی در آن بكار نبست
و در میان سیه كاسه های نومیدیش
تپید تنگ به بیهودگی و
( تنگ! )
شكست
خدا خراب كند تخته بند قلب ترا
كه از سیاهی بسیار او ندانستی
كدام دست مرا با تو می زند پیوند
كدام دست مرا از تو دور می سازد

كابل 13 سنبله 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *