+ - x
 » از همین شاعر
1 سفر بخير برو
2 در انتحار لحظه ها
3 دریا
4 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
5 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
6 من و دریچه ی من
7 عشق چیست؟
8 مادر
9 آزادی
10 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم

 » بیشتر بخوانید...
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 دل معشوق سوزیده است بر من
 سُهشی
 من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی
 ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه
 رواق منظر چشم من آشیانه توست
 عشق یعنی
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 حسن خدایی
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان

۳.۷
امتیاز: ۳.۷ | مجموع آراء: ۳

من و دریچه ی من
تو و دریچه ی تو
ببین كه صبح به دروازه ی كه می كوبد
ستاره های پی آورد شام دوشین را
ببین كه روز لب بام خانه ی چه كسی
سرود زایش فردای سبز دامن را
به پیشواز ورود بهار می خواند؟
مرا اگرچه تعلق به هیچ جایت نیست
زهر چه بیشتر اما
دلم به بی كسی چشمهات می سوزد
كه یك بهار گل انتظار چید و كسی
امید برگ نگاهی در آن بكار نبست
و در میان سیه كاسه های نومیدیش
تپید تنگ به بیهودگی و
( تنگ! )
شكست
خدا خراب كند تخته بند قلب ترا
كه از سیاهی بسیار او ندانستی
كدام دست مرا با تو می زند پیوند
كدام دست مرا از تو دور می سازد

كابل 13 سنبله 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *