+ - x
 » از همین شاعر
1 دریا
2 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
3 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
4 درخت
5 عشق چیست؟
6 با یاد چشمهای تو
7 مادر
8 گرد راه
9 پارسی
10 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند

 » بیشتر بخوانید...
 صوفیان آمدند از چپ و راست
 گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
 همیشه من چنین مجنون نبودم
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد
 سلطان منی سلطان منی
 بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین
 ادب پیرایه نادان و داناست
 الا ای رهگذر
 آن دست ِ دیروزین
 من و تو دوش شب بیدار بودیم

۳.۷
امتیاز: ۳.۷ | مجموع آراء: ۳

من و دریچه ی من
تو و دریچه ی تو
ببین كه صبح به دروازه ی كه می كوبد
ستاره های پی آورد شام دوشین را
ببین كه روز لب بام خانه ی چه كسی
سرود زایش فردای سبز دامن را
به پیشواز ورود بهار می خواند؟
مرا اگرچه تعلق به هیچ جایت نیست
زهر چه بیشتر اما
دلم به بی كسی چشمهات می سوزد
كه یك بهار گل انتظار چید و كسی
امید برگ نگاهی در آن بكار نبست
و در میان سیه كاسه های نومیدیش
تپید تنگ به بیهودگی و
( تنگ! )
شكست
خدا خراب كند تخته بند قلب ترا
كه از سیاهی بسیار او ندانستی
كدام دست مرا با تو می زند پیوند
كدام دست مرا از تو دور می سازد

كابل 13 سنبله 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *