+ - x
 » از همین شاعر
1 حق با پدر بود
2 مرگ
3 زمان
4 قاصدک ها
5 می لغزد
6 هوای من
7 گنج
8 شاعران راست می گویند
9 سه کنجی اتاق
10 خیال

 » بیشتر بخوانید...
 ای خفته به یاد یار برخیز
 ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما؟
 کس بی کسی نماند می دان تو این قدر
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه
 در خنده های آیینه من گریه می کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در نهایت آدم ها عاشق دست های خود اند
همان دست هایی که تو را از خارا می سازد
و همان تویی که می توانی به سادگی غبار بگردی.
چقدر شاهرگم پریده بود بر لبت بنشیند
چقدر پلکم پریده بود، بارور شود
چقدر خدا دویده بود به تو برسد، نازنین من
چقدر عشق رفته بود شبیه تو شود، عزیز من
حالا همان دو دست دو تابوت گشته اند
همان دو دست
دو تا بوت گشته اند
در نهایت آدم ها عاشق دست های خود اند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *