+ - x
 » از همین شاعر
1 شاعران راست می گویند
2 حافظه
3 سه کنجی اتاق
4 می لغزد
5 اشک
6 قاصدک ها
7 مرگ
8 ماسک
9 تمام روز، تمام شب
10 فقط و فقط تو را

 » بیشتر بخوانید...
 هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
 ای کرده میان سینه غارت
 گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 افتادن از چشمهایت پاییز بود
 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
 دیگر این پنجره بگشای که من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در نهایت آدم ها عاشق دست های خود اند
همان دست هایی که تو را از خارا می سازد
و همان تویی که می توانی به سادگی غبار بگردی.
چقدر شاهرگم پریده بود بر لبت بنشیند
چقدر پلکم پریده بود، بارور شود
چقدر خدا دویده بود به تو برسد، نازنین من
چقدر عشق رفته بود شبیه تو شود، عزیز من
حالا همان دو دست دو تابوت گشته اند
همان دو دست
دو تا بوت گشته اند
در نهایت آدم ها عاشق دست های خود اند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *