+ - x
 » از همین شاعر
1 بسمل ناز
2 خاکستر پروانه
3 صبحگاه مراد
4 رشته ی امید
5 اشک گلگون
6 قانون خموشی
7 لشکر مژگان
8 لعل بدخشان
9 حیرت پرست
10 تبسم

 » بیشتر بخوانید...
 نک بهاران شد صلا ای لولیان
 ز آفتاب سعادت مرا شراباتست
 دلت از آسمان برکن
 اندر مذمت انواع آزادی
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 سر بر گریبان درست صوفی اسرار را
 هر کی در او نیست از این عشق رنگ
 ای کرده خجل بتان چین را
 مرا در خنده می آرد بهاری
 گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بسمل ناز

زندگانی جز غم سوزنده جانی بیش نیست
جانی شیرین بار دوش ناتوانی بیش نیست

عشق ما را دلفریبی کرد در سودای حسن
اینکه شد مکشوف سود ما زیانی بیش نیست

زین چمن هر رنگ سامان سراغ دیده چید
یافتم اوراق گلشن هم خزانی بیش نیست

صد قیامت عشق می دارد از آن قامت قیام
ورنه صیادم جز آن موی میانی بیش نیست

خواه طرب آوازه گیر و خواه ندامت این نوا
چون جرس هستی مرا جنس فغانی بیش نیست

شمع سان خاموش می سوزم به هجرانت هنوز
چون سپندم یکنوا ورنه زبانی بیش نیست

محملم جویندگی و منزلم واماندگی
زین دو دار حیرتم دیگر جهانی بیش نیست

مرغ دل در خون تپید و بسمل ناز تو شد
در وجودم جز وجودش آشیان بیش نیست

روز آرامی ندارم بی رخت، شب هم قرار
رشته ات موجود بی تاب و توانی بیش نیست


1352 خورشیدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *