+ - x
 » از همین شاعر
1 روزگاریست که سودای بتان دین من است
2 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
3 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
4 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
5 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
6 به تیغم گر کشد دستش نگیرم
7 سلیمی منذ حلت بالعراق
8 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
9 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
10 آن یار کز او خانه ما جای پری بود

 » بیشتر بخوانید...
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 بیا ساقی بیارن کهنه می را
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 چه قومی در گذشت از گفتگوها
 مرد مجسمه
 از باغ تا بن بست
 مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
 بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *