+ - x
 » از همین شاعر
1 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
2 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
3 بر سر آنم که گر ز دست برآید
4 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
5 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
6 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
7 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
8 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
9 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
10 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

 » بیشتر بخوانید...
 ذهن کوچه گشت
 پرنده
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
 هرچه سیبی که داده بود خدا
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 غریبانه
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *