+ - x
 » از همین شاعر
1 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
2 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
3 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
4 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
5 احمد الله علی معدله السلطان
6 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
7 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
8 به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
9 ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
10 خوش خبر باشی ای نسیم شمال

 » بیشتر بخوانید...
 مست رسید آن بت بی باک من
 می دوید از هر طرف در جست و جو
 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 ای درد تو آرام دل من
 گذرم بود زمانی به ره مردابی
 چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا
به تجمل بنشیند به جلالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر
حیف اوقات که یک سر به بطالت برود
ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی
که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *