+ - x
 » از همین شاعر
1 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
2 به تیغم گر کشد دستش نگیرم
3 به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
4 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
5 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
6 چندان که گفتم غم با طبیبان
7 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
8 در خرابات مغان نور خدا می بینم
9 روضه خلد برین خلوت درویشان است
10 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

 » بیشتر بخوانید...
 چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
 آدمیی، آدمیی، آدمی
 دور از رخت سرای درد است خانه من
 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ
ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
که همچو روز بقا هفته ای بود معدود
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن
زمین به اختر میمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم
شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار
سحر که مرغ درآید به نغمه داوود
به باغ تازه کن آیین دین زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد
وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود
بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش
هر آن چه می طلبد جمله باشدش موجود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *