+ - x
 » از همین شاعر
1 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
2 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
3 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
4 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
5 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
6 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
7 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
8 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
9 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
10 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک

 » بیشتر بخوانید...
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 ابشروا یا قوم هذا فتح باب
 ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 لحظه های گم شده
 لشکر مژگان
 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
 صدایی در شب
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 خزان

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
ماه می تابید و آمد قطره قطره آب شد

دست هایم را به محض رفتنت، آتش زدم
چهره ات برگشت روی شعله هایش قاب شد

شهر هو می زد که عطرت را شمالک پخش کرد
روی سیم برق، زاغی ناگهان بیتاب شد

کوه بودم، حیف! دوری نقطۀ پایان نداشت
عاقبت کوهی، فُسیلِ شانه اش محراب شد

باز روزی، چشمهایت داستان دیگری ست
نوش دارویی، دلیل مرگ این سهراب شد

مرد و زن، پیر و جوان روی خیابان ریختند
عشوه ات روزی که در یک روزنامه چاپ شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *