+ - x
 » از همین شاعر
1 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
2 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
3 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
4 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
5 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
6 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
7 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
8 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
9 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
10 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد

 » بیشتر بخوانید...
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
 زپیراهن تنت را گر ربایم
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه
 رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک
 با گیج ها در توکیو
 باغ است و بهار و سرو عالی
 بیار ساقی بادت فدا سر و دستار

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
یک زن شبیه سایه، در رو به روی دریا

یک سایه، نی که شاید، زن خاطرات خود را
پیچید لای کاغذ، انداخت سوی دریا

عطری که ناگهانی، از جسم سایه برخاست
انگار، باد وحشی آورد بوی دریا

امواج در حقیقت، بُغضِ دلِ زنی بود
آواز داده بودش، آن را گلوی دریا

مهتاب پشت ابری، گم گشت بعد انزال
تاریک شد محیطی، در تابلوی دریا

در دور ها صدای اندوه ناک یک زن
گاهی شنیده می شد، با های و هوی دریا

جز خاک تیره آدم، خوشبختی اش چه باشد؟
ماهی به دل چه دارد، جز آرزوی دریا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *