+ - x
 » از همین شاعر
1 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
2 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
3 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
4 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
5 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
6 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
7 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
8 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
9 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
10 زمانه کج روشان را به بر نکشید

 » بیشتر بخوانید...
 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
 ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی
 بیا با تو مرا کارست امروز
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 مقام ناز نداری برو تو ناز مکن
 نرگس دلدار
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
احمق که هیچگاه سرت حق نداشته

دردی که ذره ذره مرا خورد، تا به حال
در خاطرش، زمین معلق نداشته

از ما به نزد دوست سلامی ببر، بگو
دنیا به جز کثافتِ خندق نداشته

دیوانه ها مظاهره کردند، باز هم
بازار قلب غمزده رونق نداشته

بنویس پای عکس رفیقت، درشت تر
مردی که زنده گیِ موفق نداشته

خود را به سنگ و چوب زدیم از قضا جهان
پاسخ برای مسأله، مطلق نداشته

برسنگ گور عاشق خود بند بسته کن
مریم! به این زیارتِ بیرق نداشته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *