+ - x
 » از همین شاعر
1 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
2 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
3 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
4 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
5 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
6 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
7 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
8 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
9 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
10 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری

 » بیشتر بخوانید...
 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
 بیا زرتشت
 گر لاش نمود راه قلاش
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 راز چون با من نگوید یار من
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
 بدخشانم
 تب و تابی که باشد جاودانه
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۴

یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
غم دوریِ تو را دل به کجا برده رفیق

فرصتی هست، بگو هر چه دلت می خواهد
نشود، گپ بزنی پشت سرِ مرده رفیق

کار من نیست، اگر سر به درت می کوبم
باد سگ، خاک مرا بر درت آورده رفیق

من تو را دوست ندارم، چه قدر وحشتناک!
آه! این جملۀ تو مغز مرا خورده رفیق

کاش می بود، کمی تاب مقابل شدنت
پیش من هیچ نمانده ست دل و گرده رفیق


فکر کردم که بفهمانمت از خود، ماندم
پُتَکی، لای کتابت گل پژمرده رفیق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *