+ - x
 » از همین شاعر
1 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
2 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
3 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
4 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
5 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
6 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
7 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
8 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
9 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
10 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 رنج دیگر
 مادر
 جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 در بی زری ز جبههٔ اخلاق چین گشا
 بروید ای حریفان بکشید یار ما را
 در خانه خود یافتم از شاه نشانی
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

۴.۷
امتیاز: ۴.۷ | مجموع آراء: ۶

اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
پلنگ زخمی ات را در دلِ مرداب بگذاری

مرا کشتی بسازی، کاغذی، از روی لجبازی
پر از سنگم کنی، بعداً میان آب بگذاری

بمان همسایه ها سَیلت کنند انگار چیزی نیست
دلی را توته توته کرده در بشقاب بگذاری

من از پایان دنیا، از تو، از تقدیر می ترسم
که بعد از مرگ من، عکس مرا در قاب بگذاری

به شرطی حاضرم هرگز جگرخونت نبینم که
قدم بر روی چشم نوکرت، ارباب! بگذاری

چه خواهد شد اگر روزی بیایی خانه ام، مریم!
سرت را روی زانویم به وقت خواب بگذاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *