+ - x
 » از همین شاعر
1 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
2 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
3 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
4 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
5 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
6 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
7 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
8 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
9 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
10 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است

 » بیشتر بخوانید...
 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
 فاجعه
 می شناسد پرده جان آن صنم
 مرا، دی شبنمی از برگ رخسارت حکایت کرد
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

۳.۷
امتیاز: ۳.۷ | مجموع آراء: ۳

ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
آتش از این دل شوریده به افلاک زدیم

دست دادیم، بُریدند؛ مگر خاموشیم
چون به دندان سگی یک سره مسواک زدیم

به مسلمانیِ ما یک سر مو شک نکنید
گرچه صد جملۀ کفری و خطرناک زدیم

دل ما از غم سرمایه و نان چیر نشد
درد داریم که برسینۀ خود چاک زدیم

حافظ از صوفی و میخانه و تزویر نوشت
ما گپ از فلسفه و مردی و تریاک زدیم

لاله هایی که سر راه شما روییدند
نیست جز ما که پس از مرگ، سر از خاک زدیم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

سجاد:

خیلی خوب بود.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *