+ - x
 » از همین شاعر
1 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
2 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
3 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
4 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
5 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
6 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
7 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
8 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
9 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
10 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت

 » بیشتر بخوانید...
 از سوی دل لشکر جان آمدند
 بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست
 کله بی سوژه
 ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
این شهر در گرفته، گرفتار کوری است

ما را غم بهشت و جهنم به کار نیست
چیزی که هست، دغدغۀ مرگ و دوری است

یک عمر توته توته شدم تا غزل شدم
یک بار کس نگفت که حالت چه طوری است؟

تقدیر هر رقم که دلش خواست، می زند
تقدیر، سنگ و شیشۀ آدم بلوری است

دیوانه ایم و هیچ کسی درک مان نکرد
دیوانه را خدا زده، کوه صبوری است

هرگز تو از رسیدن پاییز غم نخور
این سرنوشتِ روشنِ گل های سوری است


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

waqidullah sarwari:

brilliant




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *