+ - x
 » از همین شاعر
1 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
2 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
3 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
4 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
5 زمانه کج روشان را به بر نکشید
6 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
7 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
8 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
9 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
10 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری

 » بیشتر بخوانید...
 عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
 دگربار این دلم آتش گرفتست
 عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
 درود بر شب
 در این خانه کژی ای دل گهی راست
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 بیا ای آنک سلطان جمالی
 صنما این چه گمانست فرودست حقیر

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
این شهر در گرفته، گرفتار کوری است

ما را غم بهشت و جهنم به کار نیست
چیزی که هست، دغدغۀ مرگ و دوری است

یک عمر توته توته شدم تا غزل شدم
یک بار کس نگفت که حالت چه طوری است؟

تقدیر هر رقم که دلش خواست، می زند
تقدیر، سنگ و شیشۀ آدم بلوری است

دیوانه ایم و هیچ کسی درک مان نکرد
دیوانه را خدا زده، کوه صبوری است

هرگز تو از رسیدن پاییز غم نخور
این سرنوشتِ روشنِ گل های سوری است


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

waqidullah sarwari:

brilliant




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *