+ - x
 » از همین شاعر
1 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
2 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
3 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
4 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
5 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
6 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
7 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
8 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
9 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
10 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم

 » بیشتر بخوانید...
 چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 در طریقت دو صد کمین دارم
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
 منم از جان خود بیزار بیزار
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 چون تو شادی بنده گو غمخوار باش
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
 راگ وسواس

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۲۴

می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
هر چه دل بر سر راهست پریشان کرده

دیگر از حوصله و صبر به من حرف نزن
با همه عشق مرا دست و گریبان کرده

کار تو نیست، گلم! ما خودمان می فهمیم
آسمان قسمت ما را زده ویران کرده

ما نباشیم و تو یک روز بدانی، مریم!
چه قدر عاشقکت پشت تو گریان کرده

گفتمت طاقت ناز تو ندارم، گفتی:
می کنم آ نچه نصیب تو خداجان کرده

خیر باشد تو بکن هر چه دلت می خواهد
زنده گی را دل ما صدقۀ جانان کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *