+ - x
 » از همین شاعر
1 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
2 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
3 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
4 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
5 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
6 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
7 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
8 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
9 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
10 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
 دارو
 از آمدن و رفتن ما سودی کو
 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
 اگر سرمست اگر مخمور باشم
 اگر حب وطن در دل نداری
 اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
 پدرم
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 راز چون با من نگوید یار من

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۲۴

می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
هر چه دل بر سر راهست پریشان کرده

دیگر از حوصله و صبر به من حرف نزن
با همه عشق مرا دست و گریبان کرده

کار تو نیست، گلم! ما خودمان می فهمیم
آسمان قسمت ما را زده ویران کرده

ما نباشیم و تو یک روز بدانی، مریم!
چه قدر عاشقکت پشت تو گریان کرده

گفتمت طاقت ناز تو ندارم، گفتی:
می کنم آ نچه نصیب تو خداجان کرده

خیر باشد تو بکن هر چه دلت می خواهد
زنده گی را دل ما صدقۀ جانان کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *