+ - x
 » از همین شاعر
1 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
2 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
3 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
4 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
5 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
6 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
7 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
8 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
9 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
10 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی

 » بیشتر بخوانید...
 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
 قلندر جره باز آسمانها
 فریاد بی آوا
 فریاد می زنم كه ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
 بیاموز از پیمبر کیمیایی
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۲۴

می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
هر چه دل بر سر راهست پریشان کرده

دیگر از حوصله و صبر به من حرف نزن
با همه عشق مرا دست و گریبان کرده

کار تو نیست، گلم! ما خودمان می فهمیم
آسمان قسمت ما را زده ویران کرده

ما نباشیم و تو یک روز بدانی، مریم!
چه قدر عاشقکت پشت تو گریان کرده

گفتمت طاقت ناز تو ندارم، گفتی:
می کنم آ نچه نصیب تو خداجان کرده

خیر باشد تو بکن هر چه دلت می خواهد
زنده گی را دل ما صدقۀ جانان کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *