+ - x
 » از همین شاعر
1 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
2 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
3 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
4 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
5 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
6 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
7 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
8 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
9 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
10 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا

 » بیشتر بخوانید...
 مات خود را صنما مات مکن
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 شعر گمشده
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
 چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 مطرب جان های دل برده

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۲۱

می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
هر چه دل بر سر راهست پریشان کرده

دیگر از حوصله و صبر به من حرف نزن
با همه عشق مرا دست و گریبان کرده

کار تو نیست، گلم! ما خودمان می فهمیم
آسمان قسمت ما را زده ویران کرده

ما نباشیم و تو یک روز بدانی، مریم!
چه قدر عاشقکت پشت تو گریان کرده

گفتمت طاقت ناز تو ندارم، گفتی:
می کنم آ نچه نصیب تو خداجان کرده

خیر باشد تو بکن هر چه دلت می خواهد
زنده گی را دل ما صدقۀ جانان کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *