+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
2 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
3 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
4 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
5 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
6 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
7 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
9 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
10 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک

 » بیشتر بخوانید...
 بحر ما را کنار بایستی
 همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
 ساقی برخیز کان مه آمد
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
 زندگی ارزد به تن
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۲۵

می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
هر چه دل بر سر راهست پریشان کرده

دیگر از حوصله و صبر به من حرف نزن
با همه عشق مرا دست و گریبان کرده

کار تو نیست، گلم! ما خودمان می فهمیم
آسمان قسمت ما را زده ویران کرده

ما نباشیم و تو یک روز بدانی، مریم!
چه قدر عاشقکت پشت تو گریان کرده

گفتمت طاقت ناز تو ندارم، گفتی:
می کنم آ نچه نصیب تو خداجان کرده

خیر باشد تو بکن هر چه دلت می خواهد
زنده گی را دل ما صدقۀ جانان کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *