+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
2 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
3 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
4 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
5 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
6 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
7 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
8 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
9 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
10 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز

 » بیشتر بخوانید...
 مسلمانی که داند رمز دین را
 پیرهن یوسف و بو می رسد
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 آواره تر از باد
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 تاریخ تلخ
 کس با چو تو یار راز گوید
 شعر ناتمام
 معشوقه به رنگ روزگارست
 بخش هفدهم

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۲۴

می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
هر چه دل بر سر راهست پریشان کرده

دیگر از حوصله و صبر به من حرف نزن
با همه عشق مرا دست و گریبان کرده

کار تو نیست، گلم! ما خودمان می فهمیم
آسمان قسمت ما را زده ویران کرده

ما نباشیم و تو یک روز بدانی، مریم!
چه قدر عاشقکت پشت تو گریان کرده

گفتمت طاقت ناز تو ندارم، گفتی:
می کنم آ نچه نصیب تو خداجان کرده

خیر باشد تو بکن هر چه دلت می خواهد
زنده گی را دل ما صدقۀ جانان کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *