+ - x
 » از همین شاعر
1 زمانه کج روشان را به بر نکشید
2 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
3 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
4 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
5 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
6 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
7 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
9 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
10 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی

 » بیشتر بخوانید...
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
 این جا کسی است پنهان دامان من گرفته
 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
 ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 نگار خوب شکربار چونست
 وداع
 همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۲۵

می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
هر چه دل بر سر راهست پریشان کرده

دیگر از حوصله و صبر به من حرف نزن
با همه عشق مرا دست و گریبان کرده

کار تو نیست، گلم! ما خودمان می فهمیم
آسمان قسمت ما را زده ویران کرده

ما نباشیم و تو یک روز بدانی، مریم!
چه قدر عاشقکت پشت تو گریان کرده

گفتمت طاقت ناز تو ندارم، گفتی:
می کنم آ نچه نصیب تو خداجان کرده

خیر باشد تو بکن هر چه دلت می خواهد
زنده گی را دل ما صدقۀ جانان کرده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *