+ - x
 » از همین شاعر
1 سیه چارد سرم افکنده منبر
2 فقط یکبار مینازم به بختم
3 ترا من سخت بیجا دوست دارم
4 در پیکر من سیخ و جگر می روید
5 دوشیزگان شعرم اگر نیست برقع پوش
6 لبخند
7 لبی تا در لبانت می گذارم
8 بسکه در قلب من تپش داری
9 مرز
10 قد کوتاه حقم را که دیدم

 » بیشتر بخوانید...
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
 پنجره
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 در این خانه کژی ای دل گهی راست
 چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
 چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
 آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

شور برهنه ی من پنهان شدن ندارد
دل دادنم برایت هم پیرهن ندارد

دستی زدم به مویت شب را گرفته بویت
این بستر بنفشم گرچه سمن ندارد

برگشتنم چه گم شد از بین بازوانت
دوری که رفته ام من پس آمدن ندارد

خواهد گهی بنوشد مَی واژه ی لبت را
افسوس چامه هایم جام و دهن ندارد

هر برگه آرزویم پُر از «تو» و «تو» و«تو»
سد برگه آرزویم یک دانه «من» ندارد

خواهد که در دهانت لب ماند و بخوابد
زیبایی شب من دیگر سخن ندارد


5-دی-1391


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

فرهاد:

با درود فراوان خدمت شما بزرگوار وهمچنین سپاس بسیار از بانو بهار که ساینده اشعاری زیبا ودلفریبند

در غزل فوق در بیت((هربرگه آرزویم ...
سد به نظرم صد باید باشد ؟




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *