+ - x
 » از همین شاعر
1 ای آفتاب آینه دار جمال تو
2 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
3 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
4 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
5 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
6 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
7 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
8 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
9 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
10 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود

 » بیشتر بخوانید...
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 ما آفت جان عاشقانیم
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *