+ - x
 » از همین شاعر
1 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
2 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
3 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
4 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
5 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
6 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
7 سحرگاهان که مخمور شبانه
8 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
9 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
10 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

 » بیشتر بخوانید...
 راز آفرینش
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
 اندوه
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
 نذر کند یار که امشب تو را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *