+ - x
 » از همین شاعر
1 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
2 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
3 گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
4 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
5 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
6 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
7 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
8 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
9 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
10 روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم

 » بیشتر بخوانید...
 بخش دوازدهم
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 چون آینه رازنما باشد جانم
 ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 قند و قروت
 این صبح همان و آن شب تار همان
 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
 سر گرفته است کار من امروز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زیارت دریاب
زان که بیچاره همان دل نگران است که بود
رنگ خون دل ما را که نهان می داری
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود
زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند
سال ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابه چشم
که بر این چشمه همان آب روان است که بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *