+ - x
 » از همین شاعر
1 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
2 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
3 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
4 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
5 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
6 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
7 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
8 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
9 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
10 روزگاریست که سودای بتان دین من است

 » بیشتر بخوانید...
 آسمان بارانیست
 با گیج ها در توکیو
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا
 آه! ای پیک دل انگیز بهار
 از جرم گل سیاه تا اوج زحل
 چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
 خنک آن ملتی کز وارداتش
 گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *