+ - x
 » از همین شاعر
1 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
2 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
3 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
4 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
5 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
6 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
7 ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
8 اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
9 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
10 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

 » بیشتر بخوانید...
 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 می دان که زمانه نقش سوداست
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را
 گریه تلخ
 تلخ و شیرین
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 بانو، حکایت خود موبه مو نکرد
 به پیش آر سغراق گلگون من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *