+ - x
 » از همین شاعر
1 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
2 طایر دولت اگر باز گذاری بکند
3 سلام الله ما کر اللیالی
4 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
5 دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
6 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
7 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
8 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
9 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
10 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 » بیشتر بخوانید...
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 می آید سنجق بهاری
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 برانید، برانید که تا باز نمانید
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 ترا از آستان خود براندند
 سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
 بازی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکده ها برکردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *