+ - x
 » از همین شاعر
1 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
2 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
3 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
4 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
5 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
6 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
7 سلامی چو بوی خوش آشنایی
8 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
9 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
10 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

 » بیشتر بخوانید...
 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
 ناآشتی
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 چهار بیتی ها
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
 به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
 در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد
عشق می گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *