+ - x
 » از همین شاعر
1 لعل بدخشان
2 بسمل ناز
3 لشکر مژگان
4 طرح ناز
5 کوچه ی معشوق
6 نرگس مستانه
7 صبحگاه مراد
8 حیرت پرست
9 حسرت فروش
10 رنگ آرزو

 » بیشتر بخوانید...
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
 ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 فریادی از کوچه
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
 خودی را از وجود حق وجودی
 یا ساقی الحی اسمع سالی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شکست طره

دل و جانم به ساز جلوه ی جانانه می رقصد
به انداز خرامش محفل و کاشانه می رقصد

نمی دانم چه سامان در خمستان کرد چشمانش
که ساقی با صراحی، باده در پیمانه می رقصد

شکست طره اش پیچاند در حیرت سرا پایم
به احوال دلم گه زلف و گاهی شانه می رقصد

نیازم تا قبول ربط ناز او شود روزی
در ین امید روز و شب دل دیوانه می رقصد

به گرداب تمنایش حباب آسا دل زارم
ندانم تا به کی در یاد آن دردانه می رقصد

زتاب عارضش بلبل نوا انگیخت در گلشن
به تحسین جمال او گل و پروانه می رقصد

تحیر می زند موج از بن مویش چه ساز است این
که در بزمش جهانی بیخود و فرزانه می رقصد

به بتخانه مصور کرد طرح صورتش ممکن
که بتها جبهه سا گردیده و بتخانه می رقصد

چرا واعظ ز عشقش دی به منبر منع می فرمود
به گرداب خیالش حال چون در خانه می رقصد

بیا رشته تماشا کن بدور ساغر نازش
می و مینا و جام و ساقی و می خانه می رقصد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *