+ - x
 » از همین شاعر
1 به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
2 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
3 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
4 اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
5 ای که مهجوری عشاق روا می داری
6 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
7 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
8 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
9 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
10 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم

 » بیشتر بخوانید...
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا
 قدر غم گر چشم سر بگریستی
 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 آزادی
 آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن
 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *