+ - x
 » از همین شاعر
1 حسن تو همیشه در فزون باد
2 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
3 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
4 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
5 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
6 روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
7 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
8 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
9 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
10 حجاب چهره جان می شود غبار تنم

 » بیشتر بخوانید...
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 آن چیست یکی دختر دوشیزه ی زیبا
 دیوانه می رقصد
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 پس انداز بانکی
 کچری قروت
 از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی
 با من از ایران بگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *