+ - x
 » از همین شاعر
1 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
2 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
3 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
4 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
5 طفیل هستی عشقند آدمی و پری
6 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
7 اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
8 گر می فروش حاجت رندان روا کند
9 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
10 سحر بلبل حکایت با صبا کرد

 » بیشتر بخوانید...
 عشق رفت
 گفتی که گزیده ای تو بر ما
 هیچ می دانی چه می گوید رباب
 ای دوست خدا حافظ
 دریا
 قصد سرم داری خنجر بمشت
 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
 فریاد بی آوا
 از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
 خوش بود گر کاهلی یک سو نهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *