+ - x
 » از همین شاعر
1 ببرد از من قرار و طاقت و هوش
2 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
3 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
4 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
5 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
6 می دمد صبح و کله بست سحاب
7 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
8 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
9 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
10 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

 » بیشتر بخوانید...
 ساقیا ساقیا روا داری
 ای یار یگانه چند خسبی
 آبیار چمن رنگ، سراب است اینجا
 قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
عاشق او شو که دهد

 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *