+ - x
 » از همین شاعر
1 هاتفی از گوشه میخانه دوش
2 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
3 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
4 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
5 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
6 یارم چو قدح به دست گیرد
7 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
8 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
9 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
10 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

 » بیشتر بخوانید...
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
 گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
 مرز
 دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
 بود آیا که در میکده ها بگشایند
 آن یوسف خوش عذار آمد
 سر بزن
 صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم
 صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

طایر دولت اگر باز گذاری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند
دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
کس نیارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
داده ام باز نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای
جرعه ای درکشد و دفع خماری بکند
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *