+ - x
 » از همین شاعر
1 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
2 بود آیا که در میکده ها بگشایند
3 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
4 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
5 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
6 ز در درآ و شبستان ما منور کن
7 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
8 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
9 ببرد از من قرار و طاقت و هوش
10 عیشم مدام است از لعل دلخواه

 » بیشتر بخوانید...
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید
 مگر تو یوسفان را دلستانی
 یا ولی نعمتی و سلطانی
 امروز دیدم یار را ، آن رونق هر کار را
 قلب آرزو
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
 الیوم من الوصل نسیم و سعود
 سفر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقی
که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در این نکته شک و ریب کند
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ
چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *