+ - x
 » از همین شاعر
1 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
2 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
3 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
4 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
5 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
6 حال خونین دلان که گوید باز
7 آن کس که به دست جام دارد
8 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
9 می دمد صبح و کله بست سحاب
10 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی

 » بیشتر بخوانید...
 بدرود
 آوازه جمالت از جان خود شنیدیم
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 امروز چنانم که خر از بار ندانم
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 راگ وسواس
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی
 ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *