+ - x
 » از همین شاعر
1 حال خونین دلان که گوید باز
2 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
3 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
4 همای اوج سعادت به دام ما افتد
5 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
6 طایر دولت اگر باز گذاری بکند
7 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
8 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
9 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
10 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

 » بیشتر بخوانید...
 ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج
 ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
 مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
 می لغزد
 هر کجا بوی خدا می آید
 اعتماد
 شاعران راست می گویند
 طعنۀ خنده
 دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
 ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو می باش
صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
من خاکی که از این در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بود اندر بند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *