+ - x
 » از همین شاعر
1 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
2 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
3 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
4 ای که دایم به خویش مغروری
5 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
6 دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
7 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
8 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
9 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
10 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم

 » بیشتر بخوانید...
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 میلاد من
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 دیدم رخ خوب گلشنی را
 من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
 می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
 صلح کل
 امشب، هرشب
 خویش را تا در تو پیوندی زدم افگار شد
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *