+ - x
 » از همین شاعر
1 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
2 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
3 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
4 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
5 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
6 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
7 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
8 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
9 به تیغم گر کشد دستش نگیرم
10 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

 » بیشتر بخوانید...
 آن نیمه ی نان که بینوایی یابد
 گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
 پنجره
 ای دل رفته ز جا بازمیا
 ای جان ای جان فی ستر الله
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 سوی آن سلطان خوبان الرحیل
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه ای می گذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *