+ - x
 » از همین شاعر
1 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
2 شممت روح وداد و شمت برق وصال
3 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
4 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
5 الا ای طوطی گویای اسرار
6 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
7 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
8 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
9 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
10 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع

 » بیشتر بخوانید...
 گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
 در پله ها
 عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
 چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
 ای بار خدای پاک دانای قدیر
 خانم خدا خراب كند خانۀ ترا
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *