+ - x
 » از همین شاعر
1 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
2 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
3 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
4 یارم چو قدح به دست گیرد
5 آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
6 حال خونین دلان که گوید باز
7 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
8 غلام نرگس مست تو تاجدارانند
9 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
10 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم

 » بیشتر بخوانید...
 هست ما را هر زمانی از نگار راستین
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
 والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
 چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
 خاطره باغ
 کوچ و غربت
 بهار من
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *