+ - x
 » از همین شاعر
1 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
2 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
3 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
4 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
5 روزگاریست که سودای بتان دین من است
6 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
7 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
8 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
9 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
10 سلیمی منذ حلت بالعراق

 » بیشتر بخوانید...
 غزل آخرین انزوا
 چو عشق آمد که جان با من سپاری
 گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 طرز خوبان
 هیچ می دانی چه می گوید رباب
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
 کارخانه ی ستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بی لاله عذار خوش نباشد
رقصیدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد
با یار شکرلب گل اندام
بی بوس و کنار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *