+ - x
 » از همین شاعر
1 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
2 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
3 گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
4 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
5 دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
6 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
7 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
8 احمد الله علی معدله السلطان
9 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
10 خوش خبر باشی ای نسیم شمال

 » بیشتر بخوانید...
 به بخت و طالع ما ای افندی
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
 قهرمانان
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 آشتی
 عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی ارزد
رقیبم سرزنش ها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد
چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمی ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *