+ - x
 » از همین شاعر
1 قتل عام
2 سکوت سرد و سیاه
3 می روم آهسته آرام از کنار جاده سرد
4 اعتماد
5 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
6 دیریست که من گمشده در راه توستم
7 آرزوی رفته
8 همسفر درد
9 بیا ای هموطن از هم شویم ما
10 خیانت کردی اما...

 » بیشتر بخوانید...
 سر سرگشته ام سامان نداره
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 باغ است و بهار و سرو عالی
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
 دل بیمار و خسته ای دارم
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
نشنیدن صدای تو طاقت نمی شود

دیریست منتظر به سر راه تو استم
اصلا از این محل که گذارت نمی شود

گفتی به چارباغ سخی جان بیا ولی
بی روی تو که روضه زیارت نمی شود

گفتی بخوان قصۀ آن عشق و با همی
گفتم که بی تو قصه قرائت نمی شود

گفتم که خاک پات شوم ای عزیز دل
گفتی به عشق هیچ حقارت نمی شود

گفتم که فاش با تو بگویم غم دلم
دل گفت زینهار! جسارت نمی شود؟

1387/10/25


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *