+ - x
 » از همین شاعر
1 سرنوشت واژگون
2 دیدی! زمانه خلوت ما را ز هم گسست
3 وقتی میان فاجعه و درد میشوی
4 آرزوی رفته
5 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
6 ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
7 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
8 چرا
9 اعتماد
10 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای شمع گریان گرم می سوز
 موسیچه از ضیافت باران گریخته
 عصیان خدایی
 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
 سر فرو کن به سحر کز سر بازار نظر
 هرچند ز دست تو خراب است دل ما
 تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 عشق تو مست و کف زنانم کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
نشنیدن صدای تو طاقت نمی شود

دیریست منتظر به سر راه تو استم
اصلا از این محل که گذارت نمی شود

گفتی به چارباغ سخی جان بیا ولی
بی روی تو که روضه زیارت نمی شود

گفتی بخوان قصۀ آن عشق و با همی
گفتم که بی تو قصه قرائت نمی شود

گفتم که خاک پات شوم ای عزیز دل
گفتی به عشق هیچ حقارت نمی شود

گفتم که فاش با تو بگویم غم دلم
دل گفت زینهار! جسارت نمی شود؟

1387/10/25


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *