+ - x
 » از همین شاعر
1 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
2 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
3 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
4 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
5 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
6 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
7 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
8 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
9 عشق تو نهال حیرت آمد
10 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست

 » بیشتر بخوانید...
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای
 وعظ بیجا
 ناشناس
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
 شیرۀ هستی
 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
 آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
 جان ما را هر نفس بستان نو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *