+ - x
 » از همین شاعر
1 در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
2 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
3 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
4 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
5 ز دست کوته خود زیر بارم
6 گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
7 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
8 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
9 دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
10 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

 » بیشتر بخوانید...
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 مثنوی زهره و منوجهر
 چه شیطانی خرامش واژگونی
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 آنکه چون ابر خواند کف ترا
 از دلبر ما نشان کی دارد؟
 باز بگلشن بیا آب رُخ گل بریز
 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *