+ - x
 » از همین شاعر
1 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
2 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
3 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
4 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
5 دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
6 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
7 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
8 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
9 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
10 روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست

 » بیشتر بخوانید...
 پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند
 آن فر و شکوه کبریاییت چه شد؟
 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
 یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
 شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
 الا ای شمع گریان گرم می سوز
 زیبا در زندان
 افسانه تلخ
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بی کران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *