+ - x
 » از همین شاعر
1 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
2 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی
3 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
4 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
5 روزگاریست که سودای بتان دین من است
6 اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
7 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
8 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
9 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
10 چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

 » بیشتر بخوانید...
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 ای زادگاه من
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
 ایدل تو به اسرار معما نرسی
 رو، مسلم تراست بی کاری
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
 غزل آخرین انزوا
 مقام شوق بی صدق و یقین نیست
 چو از سر بگیرم بود سرور او

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کهگل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ایام مرا غافل کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *