+ - x
 » از همین شاعر
1 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
2 دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
3 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
4 ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
5 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
6 احمد الله علی معدله السلطان
7 شب وصل است و طی شد نامه هجر
8 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
9 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
10 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

 » بیشتر بخوانید...
 مجوی شادی چون در غمست میل نگار
 به تو بگویم
 باز می بیند لبانم خالی از سیگار نیست
 مه
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
 از یاد رفته
 گر باز دگرباره ببینم مگر او را
 دل در غم عشق تو برومند بود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه ها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *