+ - x
 » از همین شاعر
1 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
2 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
3 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
4 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
5 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
6 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
7 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
8 صلاح کار کجا و من خراب کجا
9 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
10 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

 » بیشتر بخوانید...
 فردای دیروزین
 زیبا در زندان
 تماشا
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 اگر اینب و جاهی از فرنگ است
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
 آتشی نو در وجود اندرزدیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس می بازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *