+ - x
 » از همین شاعر
1 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
2 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
3 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
4 عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
5 هاتفی از گوشه میخانه دوش
6 روضه خلد برین خلوت درویشان است
7 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
8 دل سراپرده محبت اوست
9 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
10 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند

 » بیشتر بخوانید...
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
 کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده
 ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل
به دست شاهوشی ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همت سروم که این قدم دارد
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار
که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در این حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری
که جلوه نظر و شیوه کرم دارد
ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *