+ - x
 » از همین شاعر
1 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
2 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
3 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
4 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
5 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
6 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
7 در سرای مغان رفته بود و آب زده
8 ای که دایم به خویش مغروری
9 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
10 لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

 » بیشتر بخوانید...
 یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی
 رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
 خشم
 تعبیر بی خوابی
 ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
 حالا و همیشه
 ای هوس های دلم بیا! بیا! بیا! بیا!
 دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبش شد خیال می بستم
که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار فراوان به دام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *