+ - x
 » از همین شاعر
1 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
2 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
3 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
4 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
5 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
6 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
7 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
8 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
9 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
10 خوشا شیراز و وضع بی مثالش

 » بیشتر بخوانید...
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
 گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
 بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
 دلا همای وصالی بپر چرا نپری
 چون نمایی آن رخ گلرنگ را
 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
 کارت معافیت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبش شد خیال می بستم
که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار فراوان به دام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *