+ - x
 » از همین شاعر
1 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
2 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
3 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
4 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
5 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
6 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
7 به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
8 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
9 آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
10 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

 » بیشتر بخوانید...
 در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی
 ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
 کوچ
 ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
 خطوط سرنوشت
 زیر پیراهنت جای من است
 مرا گویی چه سانی من چه دانم
 آن کس که به دست جام دارد
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 ای ساقی باده معانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *