+ - x
 » از همین شاعر
1 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
2 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
3 حال دل با تو گفتنم هوس است
4 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
5 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
6 حال خونین دلان که گوید باز
7 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
8 ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
9 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
10 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

 » بیشتر بخوانید...
 سلام علیک ای مقصود هستی
 نگه دارد برهمن کار خود را
 داد جاروبی به دستم آن نگار
 بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
 ای که ازین تنگ قفص می پری
 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
 تابستان
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
آن که یک جرعه می از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدعیان می شنود
شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد
گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت
جان فدای شکرین پسته خاموشش باد
چشمم از آینه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *