+ - x
 » از همین شاعر
1 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
2 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
3 لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
4 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
5 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
6 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
7 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
8 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
9 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
10 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

 » بیشتر بخوانید...
 گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
 بانگ تسبیح بشنو از بالا
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
 چلو
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
 این روزها درون من از اژدها پُر است
 یا رب توبه چرا شکستم
 ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح
سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات
بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح
ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح
ز دیده ام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان آن ملاح
لب چو آب حیات تو هست قوت جان
وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح
بداد لعل لبت بوسه ای به صد زاری
گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح
دعای جان تو ورد زبان مشتاقان
همیشه تا که بود متصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *